حكيم ابوالقاسم فردوسى

525

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه سودمندى ز گفتار تست * خور و ماه روشن بديدار تست برفتند با كشتگان همچنان * گروى زره را پياده دوان چو نزديك بنگاه و لشكر شدند * پذيرهء سپهبد سپاه آمدند بپيش سپه بود گستهم شير * بيامد بر پهلوان دلير زمين را ببوسيد و كرد آفرين * سپاهت بىآزار گفتا ببين چنانچون سپردى سپردم بهم * درين بود گودرز با گستهم كه اندر زمان از لب ديده‌بان * به گوش آمد از كوه زيبد فغان كه از گرد شد دشت چون تيره شب * شگفتى بر آمد ز هر سو جلب خروشيدن كوس با كرّ ناى * بجنباند آن دشت گويى ز جاى يكى تخت پيروزه بر پشت پيل * درفشان بكردار درياى نيل هوا شد بسان پرند بنفش * ز تابيدن كاويانى درفش درفشى به بالاى سرو سهى * پديد آمد از دور با فرهى بگردش سواران جوشنوران * زمين شد بنفش از كران تا كران پس هر درفشى درفشى بپاى * چه از اژدها و چه پيكر هماى اگر همچنين تيز رانى كنند * بيك روز ديگر بدينجا رسند [ زارى كردن لهاك و فرشيدورد بر پيران ] ز كوه كنابد همان ديده‌بان * بديد آن شگفتى و آمد دوان چنين گفت گر چشم من تيره نيست * و ز اندوه ديدار من خيره نيست ز تركان بر آورد ايزد دمار * همه رنجشان سر بسر گشت خوار سپاه اندر آمد ز بالا بپست * خروشان و هر يك درفشى بدست درفش سپهدار توران نگون * همى بينم از پيش غرقه به خون همان ده دلاور كز ايدر برفت * ابا گرد پيران بآورد تفت همى بينم از دورشان سرنگون * فگنده بر اسبان و تن پر ز خون دليران ايران گرازان بهم * رسيدند يك سر بر گستهم و زان سوى زيبد يكى تيره گرد * پديد آمد و دشت شد لاژورد ميان سپه كاويانى درفش * بپيش اندرون تيغهاى بنفش درفش شهنشاه با بوق و كوس * پديد آمد و شد زمين آبنوس برفتند لهّاك و فرشيدورد * بدانجا كه بد جايگاه نبرد بديدند كشته بديدار خويش * سپهبد برادر جهاندار خويش ابا ده سوار آن گزيده سران * ز تركان دليران جنگاوران بران ديده بر زار و جوشان شدند * ز خون برادر خروشان شدند همى زار گفتند كاى نرّه شير * سپهدار پيران سوار دلير چه بايست آن رادى و راستى * چو رفتن ز گيتى چنين خواستى كنون كام دشمن بر آمد همه * ببَد بر تو گيتى سر آمد همه كه جويد كنون در جهان كين تو * كه گيرد كنون راه و آيين تو ازين شهر تركان و افراسياب * بد آمد سرانجامت اى نيك ياب ببايد بريدن سر خويش پست * به خون غرقه كردن بر و يال و دست چو اندرز پيران نهادند پيش * نرفتند بر خيره گفتار خويش